نقاب
بعد از مدتها یک فیلم ایرانی دیدم : فیلم نقاب.
وقتی داریم یک فیلم ایرانی نگاه میکنیم ، مسلما باید سطح انتظار خودمان را پایین بیاوریم و انتظار بازیگری ، فیلمبرداری و جلوههای ویژه و یک فیلمنامه ماهرانه را نداشته باشیم.
فیلم «نقاب» مسلما با بازیگرانی که برای ایفای نقشهایش انتخاب شده یعنی پارسا پیروزفر ، امین حیایی ، شریفینیا ، درصدد جلب گیشه بوده است ، هرچند با کپی میلیونی این فیلم قبل از اکران فیلم ، ضربهای جبرانناپذیر به فروش فیلم وارد آمد. حذف شدن بعضی از سکانسها هم باعث میشود ، تماشاگر ، دیدن نسخه تعدیلنشده را ترجیح بدهد.

بین ساخت و اکران این فیلم ، سه سال وقفه افتاده است ، «نقاب» در ابتدا قرار بود عنوانهای «پوکر» یا «شطرنج» داشته باشد که با این اسامی موافقت نشد.
در معیارهای ایرانی ، فیلمنامه فیلم ، نقطه برجسته آن است و چیزی که فیلمنامه را برجسته میکند ، تعلیق و پیشپینیناپذیر بودن داستان ان تا نیمه فیلم است. اما متأسفانه در نیمه دوم فیلم نویسنده فیلمنامه-قاسمخانی- داستان را دچار آشفتگی کرده و در انتها ، این آشفتگی و غیرمنطقی بودن فیلمنامه به اوج خود رسیده است.
فیلمنامه و نوع بازیگری نتوانسته ، کاراکتر یک خواهر انتقامجو را به درستی به تصویر بکشد.
داستان فیلم گستاخانه انتخاب شده است. عشق یک زن شوهردار به مردی دیگر که در نیمه اول شاهد آن هستیم. اما همین موضوع ممنوعه باعث میشود که مخاطب حدس بزند باید کاسهای زیر نیمکاسه باشد و روال داستان ناگزیر ، نباید به همین شیوه پیش برود.
بازیها چندان برجسته نیستند ، به جای سارا خوئینیها میشد از بازیگر تواناتری متناسب با نوع نقش استفاده کرد ، در فیلم به روال نقشهایی که قبلا خوئینیها بازی کرده تأکید بیش از حد روی چشم و ابرو شده است!
به اسکرینشاتها و دو قطعه کوتاه ویدئویی از این فیلم در ادامه این پست ، توجه کنید:


06:45 PM | Comments (4)
دوشنبه 27 فروردینماه
سکانسهای برتر سینما ، من و یوتیوب
گاهی تصادفی ، موضوعاتی برای جستجو به ذهنم میآید ، این طور وقتها اگر آنلاین نباشم ، گوشهای یادداشتش میکنم و پس از آنلاین شدن ، موضوع را جستجو میکنم. دیشب به فکرم رسید ببینم سایتی میشود پیدا کرد که سکانسهای برتر سینما در آنجا لیست شده باشد. امروز با جستجوی اندکی ، اینجا را پیدا کردم. لیست مفصل و توضیحات خوبی دارد. نمیدانم شما سایت بهتری سراغ دارید که سرراست ، به همین شیوه سکانسهای خوب را معرفی کند یا نه.
بعد از عمری کار با یوتیوب سرانجام تصمیم گرفتم ، خودم هم آپلودکننده باشم ، فعلا برای تست ، چند ویدئویی آپلود کردم:
سکانس وداع ریک و ایلسا در کازابلانکا ، صحنه جدا شدن یوری از لارا در دکتر ژیواگو ، سکانسی از سوتهدلان که دوستش دارم ، دیالوگ به یادماندنی رودخانه میستیک بین شان پن و تیم رابینز و دست آخر ویدئویی درباره تخت جمشید
البته در آینده ویدئوهای متنوعتری آپلود خواهم کرد. حیف که سرعت دسترسی به اینترنت ، آدم را بدجور محدود میکند.
کانال من در یوتیوب آدرسش این است : http://www.youtube.com/alireza.
نمیدانم چرا وقتی ویدئو آپلود میکنم ، مدتی طول میکشد ، ویدئوها در کانال دیده شوند.
10:51 PM | Comments (4)
پنجشنبه 16 فروردینماه
راجر ایبرت -منتقد مشهور سینما- در جدال با سرطان
اگر از علاقمندان سینما باشید ، احتمالا نام راجر ایبرت را شنیدهاید و در مجلات سینمایی خواندهاید که بارها سایر منتقدان به نقدهای وی استناد میکنند و در بسیاری موارد نوشتههای وی مرجعی برای تحلیلگرهای سینماست.
امروز لینکی در متافیلتر دیدم که به یکی از آخرین پستهای راجر ایبرت در وبلاگش اشاره داشت. وی در این پست نوشته است که 40 سال از زمانی که وی نقد فیلم را در «شیکاگو سان تایمز» شروع کرده است ، میگذرد و اینکه وقتی کارش را در این نشریه شروع کرده گمان نمیکرده ، برای چنین مدت طولانیای مشغول این کار شود.
وی همچنین در مورد جدالش با سرطان نوشته است. راجر ایبرت 9 ماه قبل به خاطر ابتلا به سرطان غدد بزاقی تحت عمل جراحی قرار گرفت و گرچه قصد داشته بعد از چند هفته به سر کارش برگردد ولی وضعیت سلامتیاش آنقدر بد شد که مجبور شد ، یک دوره بازتوانی را در یک مرکز بازتوانی در شیکاگو طی کند. همچنین به خاطر تراکئوستومی (ایجاد شکافی در نای برای ممکن ساختن تنفس) ، وضعیت صدای راجر ایبرت هم در حال حاضر چندان خوب نیست.

راجر جوزف ایبرت متولد سال 1942 است. وی برنده جایزه معتبر پولیتزر نیز شده است. وی از سال 1962 به صورت ثابت و پیوسته ستون نقد فیلمی در شیکاگو سان تایمز داشته است و یک برنامه هفتگی نقد فیلم هم دارد. نقدهای راجر ایبرت در بیش از 200 روزنامه در داخل و خارج آمریکا منعکس میشود. در سال 1975 وی نخستین منتقد فیلمی شد که توانسته جایزه پولیتزر ببرد.
جستجویی در ویکیپدیا نشان میدهد که جدال راجر ایبرت با سرطان ، منحصر به 9 ماه گذشته نیست و وی از سال 2002 با بیماری سرطان تیروئید و از سال 2003 با سرطان غدد بزاقی دست و پنجه نرم میکند. نخستین فیلمی که وی بعد از مرخص شدن از مرکز بازتوانی شیکاگو نقد کرد ، فیلم «ملکه» بود. وی بعدا فیلمهای دیگری مانند ماری آنتوانت ، داستان جنایت و Volver را هم مورد بررسی قرار داده است.
01:13 AM | Comments (3)
پنجشنبه 9 فروردینماه
به مناسبت پخش فیلم هزارتوی پن از تلویزیون
اگر دوستان درست گفته باشند ، قرار است فیلم هزارتوی پن امروزاز تلویزیون پخش شود. هزارتوی پن ، آمیختهای متناسب از ترس ، تاریخ و فانتزی است. کارگردان این فیلم «گی یر مو دل تورو» ، توانسته با توانایی به این سه رکن اساسی فیلم بپردازد.
فیلم نمرات بسیار بالایی از منتقدان و تماشاگران دریافت کرده است ، سایت Rotten Tomatoes به آن نمره 95 از 100 داده است و نمره آن در سایت Metacritic ، 98 است. به این ترتیب هزارتوی پن ، چهارمین فیلم برتر همه ادوار این سایت به حساب میآید. کاربران سایت imdb ، هزارتوی پن را بهترین فیلم سال 2006 انتخاب کردهاند.
این فیلم تا به حال جوایز متعددی را از آن خود کرده است ، از جمله سه جایزه اسکار و جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب. وقتی فیلم برای اولین در فستیوال کن اکران شد ، پس از اتمام فیلم حضار به مدت 22 دقیقه تمام برای فیلم ابراز احساسات کردند ، چیزی که هیچگاه دیده نشده بود.

گی یر مو دل تورو
فیلم دو دنیای روزمین و زیرزمینی را با مهارت روایت میکند و رخدادهای آن دو را به موازات هم پیش میبرد. گرچه برای خلق شخصیتهای تخیلی از جلوههای ویژه ، استفاده زیادی شده است ولی این جلوههای ویژه هیچگاه کل فیلم را تحتالشعاع خود قرار نمیدهند.
به تریلر فیلم توجه کنید:
لینک در سایت یوتیوب (چگونه دانلود کنیم؟ به اینجا بروید ، آدرس صفحه را بدهید ، لینک دانلود به شما داده میشود ، به فایل دانلود شده پسوند flv بدهید و با برنامه کوچکی که از اینجا دانلود میکنید ، ویدئو را ببینید ، توضیحات کامل در مورد دانلود در اینجا)
داستان فیلم (میتوانید نخوانید!) : پیشدرآمد فیلم با جهان زیرزمینی آغاز میشود. شاهزاده موآنا دختر پادشاه جهان زیرزمینی ، درباره جهان روزمین کنجکاو میشود و به جهان روزمینی میآید. اشعه خورشید حافظهاش را نابود میکند. شاهزاده موآنا در جهان روزمینی زندگی میکند و سرانجام پیر میشود و میمیرد. مرگ وی باعث ناراحتی پدرش میشود. پادشاه اعتقاد دارد که سرانجام روح دخترش در کالبد دیگری حلول خواهد کرد و به دنیای زیرزمنی بازخواهد گشت.
در این قسمت ، فیلم کات میخورد و به اسپانیای زمان ژنرال فرانکو در سال 1944 میرویم. با دختر جوانی به نام اوفلیا آشنا میشویم که به افسانه جن و پریها علاقه دارد ، پدرش را در جنگ از دست داده و مادرش مجبور شده با یک فاشیست به نام کاپیتان ویدال ازدواج کند. مادر اوفلیا باردارد و اوفلیا همراه وی در حال مسافرت است تا نزد ناپدریاش بروند.
اوفیلا روزی حشرهای شبیه یک پری میبیند که او را به یک هزارتوی اسرارآمیز هدایت میکند که به دنیای زیرزمینی ختم میشود. اینجاست که وی با پن برخورد میکند. پن در اساطیر یونانی به خدای محافظ چوپانها و گلهها گفته می شود که پاها و شاخهایی شبیه بز دارد. پن به او میگوید که وی همان شاهزاده گمشده دنیای زیرزمینی است ولی باید برای اثبات شایستگی خود قبل از کامل شدن قرص ماه سه کار انجام دهد. اوفیلا کار نخست را با موفقیت انجام میدهد ولی نمیتواند کار دوم را انجام دهد.

در اینجا فیلم یک بار دیگر به دنیای روزمینی منتقل میشود و خشونت کاپیتان ویدال را در شکنجه یک جمهوریخواه و کشتن یک پزشک نشان میدهد. مادر اوفلیا هم در حین زایمان میمیرد ...
- هزارتوی پن ، تقریبا همه اجزایی را که برای موفقیت یک فیلم لازم است ، در خود دارد: کارگردانی و فیلمبرداری و فیلمنامه خوب ، موسیقی خوب ، ضربآهنگ همگن و متناسب. فکر میکنم هزار توی پن فیلمی باشد که تماشاگران با سلیقههای متفاوت را راضی کند ، چه آنها که به ژانر فانتزی علاقه دارند و چه آنها که به فیلمهای واقعگرایانه تاریخی و عبرتآمیز علاقه دارند. تقابل خیر و شر ، آزادیخواهی و فاشیسم در این فیلم جلوه خاص خود را دارد.
بنابراین توصیه میکنم ، حتما فیلم را از شبکه دوم امروز پنجشنبه ببینید.
دو کاغذ دیواری زیبا از این فیلم که در ادامه پست خواهید دید ، حسن ختام مناسبی است ، روی عکسها کلیک کنید:


03:28 AM | Comments (7)
چهارشنبه 23 اسفندماه
بازیگران بزرگ چگونه در نقش خود غرق میشوند؟
وقتی آدم این طرف و آن طرف ، مطالبی را درباره روش تطبیق بازیگران با نقشهایشان و مرارتهایی که برای این کار متحمل میشوند ، میخواند ، واقعا متعجب میشود. توجه شما را به دو مطلبی که در دو نشریه سینمایی خواندهام ، جلب میکنم:

رابرت دونیرو را یکی از برجستهترین استعدادهای پرورشیافته در مکتب اکتورز استودیو و بازیگری به شیوه متد می دانند. تکنیک بازیگری دونیرو ترکیبی است از جسارت ، پیشبینیناپذیری و جذبهای توأم با بارقههایی از نیستانگاری. دونیرو از معدود بازیگرانی است که از نقشهای خود فراتر میروند و با تمام وجود در شخصیت غرق میشوند. او همواره مطالعه عمیق و پرجزئیات درباره پسزمینههای شخصیتی نقشهایش را با جدیت دنبال میکند. تعهد دونیرو نسبت به کاراکتر نقشهایش که برگرفته از سنت بازیگری متد اکتینگ است از ویژگیهای اغلب کارهایش به شمار میروند. پیرو همین جدیت و عشق به هنر بازیگری بود که دونیرو برای ایفای نقش جیک لاموتا قهرمان بوکس سنگین وزن جهان ، 27 کیلو بر وزن خود افزود و زیر نظر بهترین مربیان بوکس ، این ورزش سنگین را در میانسالی و به شیوهای حرفه ای آموخت. برای بازی در نقش دو ویتو کورلئونه جوان در پدرخوانده 2 ، چهار ماه در جزیره سیسیل اقامت کرد تا آداب رفتاری و شیوه گفتاری اهالی آن سامان را به درستی فراگرفت. دندانهایش را برای بازی در تنگه وحشت با جراحی تغییر شکل داد. برای فیلم نیویورک نیویورک ، نواختن ساکسیفون را در حد ممتاز آموخت. برای نقش آلکاپون در فیلم تسخیرناپذیران دوباره بر وزن خود افزود و ابروهایش را تراشید و با وجود آنکه چپدست است ، در راننده تاکسی با دست راست نوشت. دونیرو را به واسطه دقت وسواسگونهاش بر جزئیات حرکات فیزیکی و رفتاری تیپهای مختلف ، ستایش میکنند. از طریقه روشن کردن سیگار به شیوه یک مافیایی در فیلم دوستان خوب تا طرز لباس پوشیدن ورزشکاری از طبقات پایین جامعه در گاو خشمگین.

نیکول کیدمن در جریان بازی مولن روژ ، دو تا از دندههایش شکست و زانوهایش زخمی شد ، ولی هرگز دست از کار نکشید.
برای بازی در ساعتها ، ظاهر کیدمن دچار تغییرات اساسی شد ، یک بینی عقابی مصنوعی که به چهرهاش وقاری خاص داد که بینی ظریف و سربالای خودش این حالت را نداشت. لباس گشاد خانه و موهای آشفته ، صدایش حالتی گرفته و خشدار با لهجه غلیظ انگلیسی پیدا کرد.
چون وولف خودش سیگارهایش را میپیچید ، کیدمن هم همین کار را میکرد. او همچنین دستخط وولف را تقلید کرد که کار سختی بود ، چون کیدمن چپدست باید از دست راستش برای این کار استفاده میکرد. او تمام کتابها و اکثر نامههای وولف را خواند و مدت سه هفته فیلمبرداری را تنها در خانهای روستایی در جنگل با خواندن ، نوشتن و فکر کردن سپری کرد. خودش میگوید :"با همان کارهایی که وولف ممکن بود انجام دهد و به نظر بعضیها کسلکننده بیاید ، اما این کارها برای من مهم بود. وقتی قرار است نقش یک شخصیت واقعی را بازی کنید ، باید خودتان را به او و شخصیتاش نزدیک کنید ، نه اینکه ادای او را دربیاورید."
او برای بازی در نقش یک زن نیویورکی متمول در چشمان کاملا بسته (راستی بالاخره این eyes wide shut ، ترجمه درستش چه میشود؟) ، آثار لوید و امیلی دیکینسن را بلند بلند میخواند. برای فیلم دختر روز تولد نوارهای ویدئویی عروسهای روسی را که ازدواج غیابی کرده بودند ، با دقت تماشا و شیوه حرف زدنشان را تقیلد میکرد.
برای صحنه غرق شدن ویرجینیا ووولف در فیلم ساعتها ، آن قدر وارد آب سرد و خروشان رودخانه شد که کارگردان با نگرانی گفت :"آخرش نیکول کیدمن غرق میشود."
منبع : ماهنامه «دنیای تصویر» و «سینما ادبیات»
07:11 PM | Comments (10)
شنبه 19 اسفندماه
حرفهایی دیگر در مورد فیلم 300
پستی که دو روز قبل در مورد فیلم 300 نوشه بودم ، واکنشهای اکثرا موافقی را به همراه داشت ، من از همه دوستانی که به نوعی با گذاشتن کامنت و ارسال میل ، حمایت ضمنی خود را اعلام کردند ، متشکرم ولی ترجیح میدهم در این پست ، نظرهای مخالف و بهتر بگویم "متفاوت" و در عین حال سازنده عدهای از دوستان خوبم را هم مطرح کنم.
راستش آن نوشته را صبح روز پنجشنبه نوشته بودم و غروب آن روز پابلیش کردم ، در این فاصله ، خود من هم متوجه شدم که باید توضیحاتی به این نوشته افزود و در پارهای از موارد بعضی از جملات را اصلاح کرد.
سولوژن عزیز که همواره به وبلاگ من لطف دارند نوشتهاند که چون فیلم تازه اکران شاده و طبعا هیچ کدام از ما فیلم را ندیدهایم ، نوشتن نقد درباره آن اصلا شایسته نیست ، و به علاوه فیلم در ژانر فیلمهای تخیلی قرار میگیرد و نه فیلمهای تاریخی واقعگرایانه. به علاوه چه میشود یک بار هم کاراکترهای منفی یک فیلم ایرانیها باشند.
اما همکار عزیزم ، دکتر مزیدی هم پست جالبی در نقد واکنش شتابزده نسبت به فیلم 300 دارند. ایشان هم عقیده دارند دیدن تکههایی از فیلم و یا تریلر آن در سایتهای اشتراک ، نمیتواند تصویری کامل از فیلم در اختیار ما بگذارد. ایشان در ادامه در مورد تأثیرگذاری بمب گوگلی تردید کردهاند و نوشتهاند :"چند نفر از بينندههاي فيلم 300 به گوگل ميايند تا 300 را سرچ كنند؟هنوز در بين پراستفادهترين وبسايتها در امريكا نيويورك تايمز و واشنگتنپست نيز قرار دارند.برای انها كاری كردهايم؟ايا نميتوانيم با ارسال ايميل يك سطر خبری از انها بدست اوريم؟چرا به سايت ديگ digg فكر نكردهايم؟فقط كافي است يك بار در صدر اخبار ديگ قرار گرفت! ميخواهيد بر روی نسل “تين ايجری” اثر بگذاريد؟ انها فقط به ماياسپيس اعتماد دارند.برای تاثيرگذاری در انجا چه پيشنهادی داريد؟ ما هميشه ميناليم كه از گذشته پرشكوه ايران هيچ نميگويند.خب در اين مورد در ويكيپديا مطلبي به زبان انگليسي نوشتهايم تا جهانيان را به انجا راهنمايي كنيم."
اما پسر فهمیده ، هم پست خوبی در مورد این مورد دارد. ایشان در ابتدای پست ، ویرایش ویکیپدیا و دادن رأی منفی در سایتهای مانند IMDB را مصداق خرابکاری و کاری غیرمسئولانه دانستهاند. در ادامه ایشان متن نقدهای روزنامههای نیویورک تایمز و واشنگتن پست را آوردهاند و نشان داده اند که فیلم از نگاه "منقدان خبره فیلم" ، اثری باارزش محسوب نمیشود و در کل با توجه به برآیند نقدهای منفی و مثبت ، این فیلم ، در رده متوسط قرار میگیرد و نه بیشتر.
در ادامه این نوشته سعی می کنم نکات و مطالبی را که در مورد این فیلم به نظرم میرسد و همچنین نظراتم را در مورد نقطه نظرهای متفاوت دوستان بنویسم:
چرا این فیلم برخورنده شد؟
علت جبههگیری و واکنشهای سریع "وبلاگستانیها" چیست؟ چرا در حالی که اکثرا فیلم را ندیدهایم بمب برای آن مهیا میکنیم؟ مگر کم هستند فیلمهای جدی و یا تخیلی که در آن آلمانی ، انگلیسی و آمریکایی بد داریم؟ اصلا فیلمی متوسط ، که از دید منتقدان فیلم و افراد تحصیلکرده ، فیلمی ارزشی نیست ، چه اهمیتی دارد؟
به گمان باید پاسخ را باید در "خودانگاره"مان جستجو کنیم ، آنقدر در طول سالها و قرون ، ایران و ایرانی در مرتبهای پایین قرار گرفته و چنان در گذرگاه تاریخ از سوی اقوام مختلف تحقیر شده است ، که روحمان حساس شده است.
خودمان با غلو کشورمان را کشور هنر و ادب و علم میخوانیم ، هر گاه احساس کمبودی میکنیم نبش تاریخ میکنیم و به گذشته پناه میبریم ، از هر رویداد فرهنگی و هنری که در آن به نوعی از ایران و تاریخش تجلیل میشود استقبال میکنیم و ذوقزده میشویم ، وقتی نمایشگاه "تمدن فراموششده" برگزار میشود ، مثل این است که هدیهای از عالم غیب برای ما فرستاده شده است.
اما در همین زمان و در علم واقع که بسیار متفاوت با خودساخته های ذهنی ماست ، عموم غربیان نظری متفاوت درباره جایگاه ایران دارند.ما با بازتابهای چنین نگاه منفیای هر روز برخورد میکنیم ، سعی میکنیم فراموششان کنیم ، از کنارشان بگذریم و آنها را به ناخودآگاه بفرستیم:
میآییم رمان بخوانیم و کتاب پرفروش "عطر سنبل ، عطر کاج" را در دست میگیریم ، میبینیم که نویسنده آرزو داشته برخوردی ماند فرانسویان با ایرانیها بشود ، میآییم وبگردی کنیم ، میبینیم ، لینکی دادهاند به سایتی که عکسهایی از تهران در آن منتشر شده ، کامنتگذارها در زیر عکسها با شگفتی ابراز نظر کردهاند که ایران و پیست ایسکی و برف؟! ، ایران و بزرگراه؟ ، ایران و فروشگاههای بزرگ؟ ایران و ورزش بانوان؟! پای صحبت از فرنگآمدهها مینشنیم و میبینیم گرچه دوست ندارند از سختیهای فرنگ بگویند ولی از برخورد فرنگیها دلچرکیناند و..
درست در چنین شرایطی است که آستانه تحملمان پایین میآید و عنان اختیار از دست میدهیم و با فیلمی "فانتزی و متوسط" ، برخوردی انقلابی و از سر "جوگیری" ، به اعتقاد دوستان میکنیم.

لیئونیداس ، پیک ایران را به چاه پرت میکند. پیک ایرانی میگوید : در هیچ جای دنیا رسم نیست ، پیک را بکشند. لئوندایس میگوید : اینجا اسپارتا است و نه جهان!
بدبخت ، ملتی که "هرودوت" ندارد!
در مورد تاریخنگاری غربی چه میتوان گفت؟ چرا آنها هرودوت دارند و ما نداریم؟
واقعیت این است که ایرانیها ملتی بیتوجه به تاریخ هستند. شما فقط تاریخ معاصر را در نظر بگیرید. فکر میکنید تا چه میزان توانستهایم از اسناد تاریخی محافظت کنیم و آرشیوی از آنها تهیه کنیم؟ اصلا چیزی با عنوان "تاریختگاری علمی" داریم و آیا فن این هنر ، به صورت جدی در جایی تدریس میشود؟ و مهمتر از همه مجالی برای ظهور پیدا میکند؟
فکر میکنم دوسال پیش بود که کتابی با نام «يونانيان و بربرها» نوشته "اميرمهدى بديع" منتشر شد ، کتاب گویا پانزده جلدی است و من نمیدانم تا به حال چند جلدش منتشر شده است ، من فقط توانستهام نیم ساعتی کتاب را در منزل یکی آشنایان ورق بزنم. گرچه انتقادهایی به این کتاب وارد است و در پارهای از موراد تعصب هم وارد داوری نویسنده شده است ولی کتاب موضوعی اساسی را مطرح میکند: تا چه میزان باید با تاریخنگاری غربیان اعتماد کرد؟
آیا واقعا ماراتون ، سالامیس و ترموپیل از اهمیتی که مورخان ادعا می کنند ، برخوردارند؟ جالب است که نویسنده به سبب نبود اسناد ، همواره مجبور بوده روی تتاقضات نوشتههای مورخان تأکید کند.
البته بزرگان زیادی در مورد تاریخ ایران باستان کار کردهاند و نوشتههای مورخان یونانی را مورد شک قرار داده اند ، احمد بیرشک یکی از معروفترین آنها بود.

تصویری از خشایارشا در فیلم "300 اسپارتی" ساخته سال 1962
گلوله و بمب بد هستند!
شاید لفظ بمباران ، به ذات خود بار منفیای القا کند. ولی واقعا بمباران گوگلی چیزی نیست ، جز راهنمایی کاربران به صفحه و سایتی که خود طراحی کردهایم ، پس از جستجوی یک کلیدواژه خاص.
بنابراین به اعتقاد من اگر مقصد کارمان یعنی همین سایت ، متمدنانه ، منصفانه و با پرهیز از تعصب طراحی شود و محتوایی سازنده داشته باشد ، کاری متفاوت کردهایم و پیشنهاد میکنم به این کار بمباران نگوییم ، چون از بمب ، کارش تخریب و نابودی است ، ولی کاری که ما می خواهیم انجام دهیم "آگاهی" است.
سایت 300 the movie باید محتوایی خوب هم داشته باشد و بهترین کار این است که در آن به دو زبان فارسی و انگلیسی از تاریخ ایران باستان بنویسیم. بهتر است سایت چندرسانهای باشد ، این روزها با عکس و ویدئو میشود کاری بهتر از متن انجام داد. اما همین کار محتاج مشارکت است ، همان کاری که ما در آن میلنگیم. نباید سایتی کپیپیستی داشته باشیم.
ویرایش ویکیپدیا بد نیست.
چه کسی گفته نباید ویکیپدیا را ویرایش کرد؟ ویکیپدیا یک فرهنگنامه مشارکتی است. شما می توانید به صورت کاملا دموکراتیک در ذیل مدخل فیلم 300 بنویسید که این فیلم البته ، یک فیلم تخیلی است ، شواهد تاریخی چیزهای دیگری را هم نشان می دهند ، لباس ایرانیان هیچگاه به آن ترتیب نبوده و یا اینکه پارهای از محققان ایرانی در مواردی تاریخنگاریهای یونانیها را غلو شده میدانند.
کجای این کار خرابکاری است؟ اتفاقا این کار مصداق اطلاعرسانی و مشارکت است ، همان ارکانی که وب 2 را میسازند.
اعتراض ما نمی تواند چندان مؤثر باشد.
متأسفانه با این گفته دکتر مزیدی تا اندازهای موافقم. برای ارزیابی قدرت یک رسانه ، باید مخاطب آن را هم شناخت. مخاطب فیلمهایی در ژانر فیلم 300 هم کاملا مشخص هستند ، مسلما یک تاریخدان و محقق و یا یک منتقد حرفهای فیلم از جایگاه نازل چنین فیلمی آگاه است و هیچگاه آن را فیلمی تاریخی محسوب نمیکند. ولی باید اعتراف کرد چنین فیلمی یا جلوههای ویژه خوبش برای مخاطب عام بسیار جذاب است و ناخودآگاه ، یک بیننده می تواند به سادگی رویدادهای آن را حقیقت مطلق تصور کند ، در عین حال چنین مخاطبانی هیچگاه زحمت جستجوی این فیلم را در گوگل به خود نمیدهند. دکتر مزیدی پیشنهاداتی برای استفاده از ظرفیت سایت "دیگ" و یا رسانههای پربیننده دیگر هم داده اند که شاید تأثیرگذارتر از "اعتراض" گوگلی باشد.
05:36 PM | Comments (52)
شنبه 12 اسفندماه
به بهانه پخش فیلم «دشمن پشت دروازهها» از شبکه سوم
دیشب ، فیلم دشمن پشت دروازهها یا Enemy at the Gates از شبکه سوم پخش شد ، فیلم اصلی البته 131 دقیقه است و کارگردان آن کسی نیست جز ژان ژاک آنو ، کارگردانی که هفت سال در تبت و نام گل سرخ را هم در کارنامه خود دارد.
این فیلم که درآن بازیگران مشهوری چون جود لاو و اد هریس بازی میکنند ، فیلم خوب و خوشساختی است و از عنصر تعلیق و تعقیب و گریز هم به خوبی استفاده میکند.

داستان در استالینگراد در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. واسيلی زايتسف سرباز سادهای است که مهارت زیادی در تیراندازی دارد ، استعداد او به صورت کاملا تصادفی از سوی یک افسر سیاسی ارتش شوروی به نام دانيلف شناسایی میشود. مقامات شوروی که فصد روحیه دادن به سربازان شکستخورده خود را دارند ، سعی میکنند با مطرح کردن نام واسیلی به عنوان یک قهرمان ، از وی الگویی برای سایر سربازان بسازند. از این به بعد واسیلی تبدیل میشود به تکتیراندازی که افسران ارتش آلمان را یکی بعد از دیگری شکار میکند.
آلمانها در تقابل ، سرگرد کونيگ را برای کشتن واسیلی میفرستند و از این به بعد است که ما جنگ بین شوروی و آلمان نازی را به صورت مختصرشده در قالب دوئل دو نفره و پر از تعلیق واسیلی و کونیگ میبینیم.
همزمان مثلث عشقی واسيلی ، تانيا ، دانيلوف هم شکل میگیرد. دانيلوف تانيا را دوست دارد ولی تانيا واسيلی را . دانيلوف سعی به انهدام واسيلی می کند ولی وجدانش اجازه نمی دهد ...
این فیلم البته بحثهای زیادی را هم برانگیخته است. بعد از نمایش فیلم در روسیه کهنهسربازانی که در جنگ استالینگراد شرکت داشتند ، به مجلس دومای روسیه شکایت کردند ، آنها از تصویری که فیلم از ارتش شوروی ساخته بود ، شاکی بودند و درخواست کردند که جلوی نمایش فیلم در روسیه گرفته شود. هم واسیلی زایتسف و هم سرگرد کونیگ شخصیتهای واقعیای بودند ولی نبرد آنها با هم در استالینگراد تخیلی است.
در عین حال منتقدان اشکالات تاریخی و اشتباهات کوچکتر زیادی از فیلم گرفتهاند ، جالب است بدانید بیشتر بودجه 80 میلیونی این فیلم را سرمایهگذران آلمانی تأمین کردهاند.
اگر زیاد مته به خشخشاش نگذاریم ، میشود گفت داستان فیلم "منصفانه" است ، فیلم سه دوئل را روایت میکند که هر کدام ساختاری متقاوت دارند:
- دوئل احمقانه استالین و هیتلر بر سر استالینگراد
- دوئل واسیلی زایتسف و سرگرد کونیگ ، که درست نمیدانند برای چه با هم دوئل میکنند. به زایتسف گفته میشود که نبرد آن دو، نبرد "اقشار" است ولی زایتسف درک نمیکند که آخر این مفهوم چه ربطی دارد.
- دوئل زایسف و دانیلف که خوب میدانند برای چه با هم دوئل میکنند ولی نمیدانند چگونه بر یکدیگر غلبه کنند و از لحاظ اخلاقی در عذابند.
راستی الان به استالینگراد چه میگویند؟
12:48 PM | Comments (16)
شنبه 5 اسفندماه
اسکار 2007
اول : 18 ساعت تا شروع مراسم اسکار:

دوم : صندلی داغ را دیشب دیدید؟ پرویز پرستویی آمده بود ، حرفهای جالبی هم زد.

سوم : گزارش ویژه خبرنگار ویژهتر ما از محل مراسم اسکار : خبرنگار ما گزارش میدهد که همه چیز در محل مراسم اسکار تحت تأثیر رخدادهای جانبی انتخاب نشدن مارتین اسکورسیزی به عنوان بهترین کارگردان و «مرحوم» به عنوان بهترین فیلم ، قرار گرفت. ششمین دفعهای بود که اسکار از این نابغه فیلمسازی دریغ میشد. خبرنگار ما گزارش میدهد که اسکورسیزی برای دریافت دیپلم افتخار روی سن نیامد و وقتی با اصرار تماشگران روبرو شد با اکراه روی سن آمد و سخنان خود را اینطور آغاز کرد:
" نه کار میخوام نه اسکار ، از همه بازیگرانم عذرخواهی میکنم، شاید اگر در فیلم دیگری این بازیها را داشتند، مورد توجه قرار می گرفتند. یقین دارم در عالم هنر هم مانند سیاست باند بازی حاکم است. حیف شد که بازیها و زحمت هنرمندان این فیلم دیده نشد. شرمنده مردمی هستم که از ایالتهای مختلف به لوس آنجلس آمده بودند و دیپارتد را پسندیدند اما داوران اسکار ، نظر مردم را نپسندیدند.همیشه این طور بوده، منقدان ما عقبتر از مردم حرکت می کردند ، من از لئونادو دیکاپریو و دیمن و جک نیکلسون و خیلیهایی که به خاطر وجود من در این فیلم به آنها ظلم شد عذر می خواهم."
او در میان ناباوری تماشاگران افزود :"من اگر نتوانم دیگر فیلم هم بسازم همین یکی برای زدن پوز برخی بس بود. دیدید چگونه وبلاگنویسها از فیلم من مینوشتند ، حتی وبلاگنویسهای ایرانی هم برای دیدن فیلم من سر و دست میشکستند ، و جز معدودی معلومالحال همه فیلم من را شاهکار می دانستند . راستش من بچه که بودم دوست داشتم قاضی شوم اما امروز با دیدن این قضاوتها دیگر دوست ندارم هیچ وقت قاضی شوم."
خبرنگار ما گزارش میدهد که مجلس سنای ایالات متحده به زودی در یک جلسه اضطراری موضوع جنجال مراسم اسکار را مورد بررسی قرار خواهد داد.
10:41 PM | Comments (16)
جمعه 6 بهمنماه
Departed
با لطف یکی از دوستان departed را دیدم ، نظرم را در مورد این فیلم میخواستم چند روز پیش بنویسم ولی این روزها نظر دادن و اظهار نظر هم گاهی سخت و دشوار میشود. آخر جرأت میخواهد در شرایطی که همه وبلاگهای فارسیزبان و این همه رسانه و روزنامه غربی به ستایش این فیلم و جناب اسکورسیزی پرداختهاند و در شرایطی که جناب اسکورسیزی گلدن گلاب را هم به کلکسیون افتخارات خود اضافه کرده است ، آدمی شهامت نوشتن این را داشته باشد که فیلم خوبی بود ولی شاهکار نبود!
بله ، آقا! فیلم خوبی بود ولی شاهکار نبود. ببینید من در ذهن ، از یک فیلم گانگستری و با به عبارت سادهتر "دزد و پلیس" ، انتظاراتی دارم ، توقع دارم یک سری خصوصیات خاصی را در آن پیدا کنم.

به باور من فیلم میتوانست با رعایت یکسری مسائل از رده یک فیلم خوب درآید و به یک شاهکار تبدیل شود ، جای سکانسهای فیزیکی تعقیب و گریز در این فیلم خالی بود ، صحنههای شلیک مستقیم به سر و یا تعقیب و گریز سالیوان و کاستیگان با بازیگری دیکاپریو و دیمن ، جذابیت فیلمهای همرده گانگستری را نداشت ، من وقتی فیلم را ندیده بودم ، انتظار دیدن سکانسهای شاهکاری مثل تعقیب و گریز آل پاچینو و رابرت دنیرو را در فرودگاه در فیلم heat داشتم ولی تا آخر فیلم صحنه فیزیکی برجستهای ندیدم.
مسئله قابل اعتنای دیگر ناآگاهی ما از گذشته کاراکترهای اصلی فیلم است ، یکی دو فلشبک یا نقل قول از گذشته کاستلو ، کاستیگان و سالیوان ، میتوانست فیلم را خیلی بهتر کند. اینطوری آدم میتواند خیلی راحتتر خودش را در قالب شخصیتهای فیلم بگذارد و پا به پای آنها برود. در پدرخوانده آدم دلش برای دون ویتو خون میشود و برای مایکل ، جوان تحصیلکردهای که ناخواسته مجبور شد وظیفه محافظت و بقای یک خانواده مافیایی را به دوش بکشد ، تأسف میخورد.
ولی راستش تا اخر فیلم هر بلایی سر سه کاراکتر اصلی فیلم میآمد ، ککم هم نمیگزید. شخصیت کاستلو که عجیب و غریب بود ، کاستیگان و سالیوان هم که در آنی بزرگ شده بودند و هیچ حس همذاتپنداریای در من زنده نمیکردند.
در عین حال دیدن فیلم ناخودآگاه ما را به یاد فیلمهای دیگری مثل "رفقای خوب" و به اعتقاد من در یکی دو سکانس "استعداد آقای ریپلی" ، میانداخت ، همین مسئله باعث میشد که انتظار داشته باشیم فیلم همه نقاط قوت این فیلمها را شامل باشد.
یکی از نمرات منفی که میشود به این فیلم داد ، پرداخته نشدن خوب مثلث عشقی به وجود آمده بود ، اگر نسخه اوریجینال فیلم را ندیده بودم فکر میکردم ، حتما صحنه ها کوتاه شده است ، من که فکر میکنم اسکورسیزی بسیار ماهرانهتر میتوانست به این جنبه فیلم بپردازد.
اسکورسیزی در این فیلم میخواسته فیلمی درباره خرده فرهنگ ایرلندی موجود در جامعه آمریکا بسازد ، در مصاحبهای هم که با وی انجام شده و در اینجا میتوانید ترجمهاش را بخوانید ، مسائل جالبی را مطرح کرده است ، ولی سؤال من این است که شما بعد از دیدن این فیلم تصویری از اقلیت ایرلندی جامعه آمریکا ساختید؟ به جز نقل قول هایی که بر ایرلندی بودن شخصیتهای اصلی تأکید داشت ، "ایرلندی" بودن اهمیت دیگری داشت؟ البته شاید دقت من در این مورد کم بوده و احتیاج باشد که فیلم را یک بار دیگر ببینم ، که متأسفانه فرصت چنین کارهایی را ندارم.
نمیدانم واقعا اسکورسیزی با این فیلم میتواند در برابر بابل بایستد یا نه. فیلم اپیزودیک "الخاندرو گونزالس ایناریتو" و یا "ایستوود"ی که همیشه داوران اسکار، لطف خاص به کارهایش دارند ، شاید یک بار دیگر دست اسکورسیزی را از جایزه کوتاه کنند.
این دوره و زمانه باب شده که فیلمهای "سرراست" با داستانی قابل فهم برای مخاطب هنری تلقی نشوند ، حتی بعضی از منتقدان کارهای "ایناریتو" را با آن روایت غیرخطی و "فلشبک اندر فلشبک"اش را کارهایی برای آزار مخاطب عام و جلب توجه منقدان تأثیرگذار ارزیابی میکنند و به همین علت پیشبینی توفیق یا عدم توفیق یک فیلم در محافل عام و خاص دشوار شده است.
البته در این یادداشت نقاط منفی به زعم خودم را نوشتم و فیلم واقعا نقط برجسته زیادی دارد که دوستان در پستهای متعدد به آن اشاره کردهاند.
لینکهای مرتبط:
وبلاگ فنهای فیلم departed
پوستر فیلمهای مارتین اسکورسیزی
ساندترک فیلم
departed در ویکیپدیا
مجموعهای بسیار جالب از نظرات و نقدهای روزنامه و مجلات تخصصی فیلم درباره فیلم departed
12:35 PM | Comments (7)
سه شنبه 26 دیماه
گزارش تصویری برندگان گلدن گلوب امسال
جوایز گلدن گلوب را مقدمهای برای مراسم بزرگتر اسکار میدانند و از روی برندگان آن میشود سلیقه منتقدان و داوران اسکار و احتمال موفقیت فیلمها را پیشبینی کرد. در اینجا برندگان جایزه اکسال گلدن گلوب را معرفی میکنم:
بهترین فیلم درام : بابل ، بابل توانست حریفان قدرتمندی مثل مرحوم و ملکه را پشت سر بگذارد.

بهترین بازیگر مرد نقش درام : Forest Whitaker برای بازی در فیلم "آخرین شاه اسکاتلند" ، از سایر نامزدها میتوان به ویل اسمیت و لئونادو دیکاپریو اشاره کرد.

بهترین بازیگر زن نقش درام : "هلن میرن" برای بازی در فیلم ملکه

بهترین فیلم موزیکال یا کمدی: دختران رؤیا
بهترین بازیگر زن نقش کمدی : مریل استریپ برای فیلم The Devil Wears Prada

بهترین بازیگر مرد نقش کمدی : Sacha Cohen برای Borat

بهترین بازیگر زن نقش مکمل : جنیفر هادسون برای دختران رؤیا

بهترین بازیگر مرد نقش مکمل : ادی مورفی برای دختران رؤیا

بهترین فیلم انیمیشن : اتوموبیلها
بهترین فیلم زبان خارجی : نامههای آیوجیما
بهترین کارگردان : مارتین اسکورسیزی

بهترین فیلمنامه : ملکه
بهترین فیلمنامه اوریجینال : The Painted Veil
بهترین ترانه اوریجینال فیلم : "The Song Of The Heart" در فیلم Happy Feet
جوایز تلویزیونی گلدن گلوب شاید برای مخاطبان ایرانی جذابیت کمتری داشته باشد ، اما نکات مهم جوایز تلویزیونی که می توانم به آنها اشاره کنم اینها هستند: هلن میرن که یک جایزه برای بهترین بازیگر نقش درام برده بود ، توانست یک جایزه هم برای بهترین بازیگر زن در سرالهای کوتاه ببرد.
اما عنوان بهترین سریال تلویزیونی نقش درام دستکم برای من جالب بود :"آناتومی گری" ، بله! ، ظاهرا یک سریال درباره بیمارستان پزشکی توانسته به عنوان بهترین سریال تلویزیونی انتخاب شود. کسی این سریال را دیده؟
جرمی آیرونز هم توانسته جایزه بهترین بازیگر مرد نقش مکمل را از آن خود کند.
02:12 PM | Comments (4)
دوشنبه 11 دیماه
یک یادداشت سینمایی
لطفا لینکهای این پست را حتما دنبال کنید ، ضرر نخواهید کرد!
کمتر از دو ماه به معرفی برندگان اسکار امسال باقی مانده است و مدتی است که پیشبینیهایی در مورد برندگان این دوره از اسکار انجام میشود. مجله تایم در آخرین روزهای سال 2006 ، 10 فیلم برگزیده سال را انتخاب کرده است.
با خواندن یادداشت های سینمایی مجلات و سایتهای مختلف به این نتیجه رسیدهام که از میان 3 فیلم مرحوم یا departed مارتین اسکورسیزی (+ ، +) ، «بابل» از الخاندرو گونزالس اينياريت که با «21 گرم» نام خود را در عالم سینما جاودانه کرده و روایتهای آمریکایی و ژاپنی ایستووود از نبرد آیو جیما ، دستکم یکی برنده جایزههای اصلی خواهد شد.
البته از بدشانسی تا به حال هیچکدام از این سه فیلم را ندیدهام.
معمولا برندگان جوایز گلدن گلوب بنا بر سنت همیشگی هالیوود بخت زیادی برای بردن اسکار هم دارند ، نامزدهای شصت و چهارمین جوایز گلدن گلوب اعلام شده است.
امسال در اقدامی بسیار جالب ، پوستر بسیار بامعنایی برای اسکار طراحی شده است ، در پسزمینه این پوستر جملات قصار و دیالوگهای به یادماندنی فیلمهای مشهور هالیوود به چشم میخورد.
دیدن این دیالوگهای مشهور من را واداشت که جستجویی برای پیدا کردن این دیالوگ های مشهور انجام دهم و این صفحه را پیدا کنم که در آن 100 دیالوگ مشهور تاریخ سینما انتخاب و ردهبندی شده است.
با پیدا کردن این دیالوگها ، جستجویی دیگر برای پیدا کردن سایتی انجام دادم که بشود در آن به این جملات قصار گوش کرد و خاطره زنده کرد. سایتهای خوبی (+ ، +) پیدا کردم.پیشنهاد میکنم حنما سری به آنها بزنید.

چه لذتی بالاتر از گوش دادن دوباره به پیشنهاد ردنشدنی مارلون براندو ، حاضرجوابی کلارک گیبل در برابر ویوین لی در بر باد رفته و امید به فردای اسکارت اهارا هامیلتون کندی باتلر! ، زمزمه رز باد اورسن ولز در همشهری کین ، ناسزای پاچینو در بوی خوش زن!
01:54 AM | Comments (8)
چهارشنبه 1 آذرماه
سولاریس
میخواستم پستی در مورد فیلم سولاریس بنویسم ، اما هم وقت کم است و هم نوشتههای خوبی به فارسی در وب داریم ، پس ترجیح می دهم دوبارهنویسی نکنم و به دادن لینک بسنده کنم :
- مصاحبه با کامرون و سودربرگ در باره سولاریس
- مصاحبه با استانیسلاو لم نویسنده رمان سولاریس: "من قطعا سولاریس تارکوفسکی را دوست ندارم."
- سولاریس، این اقیانوس بیکران
این سه لینک وافعا مطالب خوبی دارند.
اما خواندن این منابع خارجی را هم توصیه میکنم:
- از همه مهمتر فیلمنامه سولاریس به صورت کامل
- اگر سایت استانیسلاو لم را ندیدهاید ، حتما ببینید. خیلی از نوشته هایش دست اول هستند و برای ترجمه بسیار مناسب هستند.
- اطلاعات خوب و جامع درباره رمان سولاریس در ویکیپدیا
- اطلاعاتی درباره سولاریس تارکوفسکی
- اطلاعاتی درباره سولاریس سودربرگ

برای حسن ختام میتوانید به یکی از ساندترکهای فیلم سولاریس هم گوش کنید و اگر خواستید آن را دانلود کنید. موسیقی این فیلم ساخته Cliff Martinez است:
لینک دانلود
اگر مطلب خوبی به خصوص به فارسی درباره این فیلم سراغ دارید ، لطفا کامنت بگذارید تا لینک آن به این پست اضافه شود.
03:11 PM | Comments (2)
سه شنبه 16 آبانماه
حقایقی خواندنی درباره فیلم دکتر ژیواگو
- عمر شریف بعد از خواندن رمان دکتر ژیواگو ، ایتدا میخواست نقش "پاشا" را بازی کند ، ولی بعد "دیوید لین" نقش اصلی را به او داد.
- بعد از اکران فیلم در سال 1967 مدل لباس فیلم مد شد و تعداد زیادی از والدین نام نوزادهای دخترشان را "لارا" گذاشتند.
- دیوید لین (کارگردان فیلم) ، ساخت دکتر ژیواگو را پذیرفت ، چون بعد از کارگردانی یک محصول بسیار موفق مثل لورنس عربستان ، میترسید به عنوان سازنده فیلمهای مردانه اکشن شناخته شود. پس سراغ یک پروژه احساسی اساسی رفت.
- منتقدها فیلم را سلاخی کردند ، با این که دکتر ژیواگو حسابی فروخت و مردم فیلم را خیلی دوست داشتند ، باز جای زخمهای استاد خوب نشد ، ادعا کرد که بعد از این دیگر فیلم نخواهد ساخت ، هر چند چهار سال بعد دوباره سراغ فیلمسازی رفت و دختر رایان را جلوی دوربین برد. باز منتقدها واکنش خوبی نشان ندادند. پس استاد چهارده سال دیگر فیلم نساخت تا گذری به هند ، آخرین فیلمش.
- تا سال 1994 ، فیلم را در روسیه نشان ندادند.
- فیلم را در اسپانیای رژیم فرانکو فیلمبرداری کردند ، در صحنه مربوط به به راهپیمایی جماعتی که سرود مارکسیستی میخواندند ، پلیس خودش را سر صحنه رساند ، ظاهرا فکر میکرد این یک انقلاب واقعی است. این صحنه را ساعت سه صبح فیلمبرداری میکردند. مردمی که در همسایگی آنجا با صدای سرود از خواب بیدار میشدند ، به سرشان زده بود که رژیم فرانکو سرنگون شده است. اما این فقط یک فیلم بود. از این خبرها نبود.
- راد استایگر( در نقش مایاکوفسکی) ، تقریبا تنها بازیگر آمریکایی بود که در میان گروهی از هنرپیشههای درجه یک انگلیسی فیلم گیر افتاده بود. سالها بعد گفت سر صحنه فیلم ، همه کاری باید میکرده این بوده که از خودش خجالت نکشد.
- بازیگری که نقش کودکی دکتر ژیواگو را در صحنه شاهکار مرگ مادر بازی کرد ، پسر عمر شریف ، طارق شریف بود.
- در صحنهای از فیلم ، جولی کریستی ( هنرپیشه نقش لارا) ، میخواهد به راد استایگر سیلی بزند که استایگر جوابش را میدهد. واکنش استایگر در فیلمنامه نبود. موقع فیلمبرداری هم دربارهاش صحبت نشده بود. استایگر آن را در سر صحنه انجام داد . واکنش کریستی به حرکت غیرمنتظره استایگر که در سر صحنه دیده میشود ، کاملا واقعی و اصیل است.

- دیوید لین اول میخواست نقش کاماروفسکی را به مارلون براندو بدهد.
- برای شبیه شدن عمر شریف به کاراکتر دکتر ژیواگو مجبور شدند نیم اینچ از خط رویش موهایش را بکنند ، این کار را باید مرتب تکرار میکردند. پوست صورت و شقیقهها را هم باید به بالا میکشیدند.
- دیوید لین در طول فیلمبرداری هنرپیشههای اصلی فیلمش مثل عمر شریف و جرالدین چاپلین ( ایفاگر نقش تونیا) را از هم جدا نگه می داشت و در هتلهای متفاوت اقامت میداد. پاسخش هم به این کار این بود: "شما آدمهایی هستید با شخصیتهای قوی. نمیخواستم در اثر چنین ارتباطی ، شخصیت شما روی تصوری که ار کاراکتر مورد نظر دارم ، تأثیر بگذارد."
- لین یک کمالگرا بود ، هنرپیشهها در حین ایفای نقش ، حتی باید لباس زیر مربوط به دوره روایت رمان دکتر ژیواگو را میپوشیدند.
- هنگامی که در سال 1958 بوریس پاسترناک نویسنده روسی و خالق دکتر ژیواگو برنده جایزه نوبل شد ، مقامات شوروی به وی اخطار کردند در صورت رفتن به استکهلم برای دریافت جایزه دیگر نمیتواند به روسیه برگردد ، پاسترناک هم مجبور شد ، از کشور خارج نشود.
- شوهر آن زمان سوفیا لورن میخواست ، همسرش را در نقش لارا بازی بدهد ،ولی دست آخر موفق نشد.
- رمان دکتر ژیواگو مدتها در شوروی اجازه چاپ نمییافت ، بعد از گدشت سی سال نخستین بار در سال 1988 ، اجازه چاپ پیدا کرد.
اینها تنها چند چیز جالب از انبوه مطالب و مصاحبهها و مقاله های جالبی بودند که در آخرین شماره "مجله دنیای تصویر" درباره این فیلم ، به چاپ رسیده بود. حیف بود بعضی از انها را نخوانید.
11:36 PM | Comments (5)
چهارشنبه 10 آبانماه
مودیلیانی
When I know your soul , I will paint your eyes

قبل از اینکه کمی درباره فیلم مودیلیانی بنویسم ، لازم است برای خوانندگان خارج از کشور وبلاگهای فارسی توضیح دهم که چرا ناگهان تب مودیلیانی وبلاگها را مبتلا کرده است.
توضیح خیلی ساده است ، این فیلم ساخت ساخت 2004 یک ماهی است ، با زیرنویس فارسی ، در شبکه غیررسمی پخش فیلمهای سینمایی ، توزیع شده ، پس تعجب نکنید که چرا ناگهان وبلاگهای زیادی به این فیلم پرداختهاند.
داستان "واقعی" فیلم درباره یک نقاش ایتالیایی با استعداد به نام آمادئو مودیلیانی است که در پاریس اقامت داشته است ، شخصیت پریشان و خودتخریب این هنرمند باعث شد که بیماری سلی که از دوران کودکی از آن رنج میبرده در وی تشدید شود و در اوج خلاقیت هنری و در سن 35 سالگی ، فوت کند. رابطه مودیلیانی و ژان ، رقابتها و حسادتهای وی و نقاشان همعصرش که پیکاسو یکی از آنها بوده از ارکان اصلی فیلم هستند.
بعد از پاپان فیلم با خودم فکر میکردم که ما در ایران اشخاص فرهنگی زیادی با زندگیهای پرفراز و نشیب داشتهایم که زندگیشان سوژه مناسبی بوده ، برای فیلم شدن ، ولی قدرت و "مجال" فیلم ساختن از آنها را نداشتهایم. دیگران میآیند و از داشتهها و نداشتههایشای فرهنگی و هنریشان اقتباسهای سینمایی هنرمندانه و استادانه میکنند و ما باید بنشینیم و در مواردی با حسرت ، قدرت و تکنیک فیلمسازیشان را ببینیم.
در مواردی که هم بیعرضگیمان کار دستمان میدهد و دیگران آستین برایمان بالا میزنند و قصد ساختن فیلم داریوش و کوروش میکنند. خدا به خیر بگذراند ، اسکندر الیور استون را که از یاد نبردهاید.
بگذریم! ، بازیهای فیلم فوقالعاده خوب بودند ، اندی گارسیا در نقش مولیانی ، Elsa Zylbersteinی دستکم برای من ناشناخته ، در نقش ژان و امید جلیلی در نقش پیکاسو ، که کاراکترهای اصلی فیلم را بازی میکردند ، همه به خوبی از عهده نقششان برآمدند ، اما مسلما بازی اندی گارسیا چیز دیگری بود.
امید جلیلی هم بازی خوبی داشته ، بازی این بازیگر ایرانی تبار را پیش از این در "کازانووا" و "اسکای کاپیتان و دنیای فردا" دیده بودم ، اما متوجه ایرانیتبار بودنش نشده بودم.
یک نکته جالب درباره این فیلم که در یکی از مصاحبههای اندی گارسیا به آن اشاره شده این است که یکی از سکانسهای اصلی و اتفاقا بسیار زیبای فیلم که به یک مسابقه هنری بین نقاشان پاریسی اشاره میکرد ، اصلا واقعیت نداشته و برای جذاب کردن فیلم به آن افزوده شده. همین سکانس تکاپوی نقاشان برای کشیدن تابلو ، شببیداری آنها و مدلهای زنده آنها ، اتفاقا بسیار خوب از کار درآمده ، به خصوص اگر موسیقی زمینه بسیار زیبا را در همین سکانس در نظر بگیرید.
در همین مصاحبه ، اندی گارسیا درباره خو گرفتنش با کاراکتر مودیلیلتی چیزهای جالبی گفته:
"هر چیزی که شما در فیلم میبینید ، در درون من وجود دارد. کارم و آنچه برای بهتر یا بدتر شدن میکنم ، نشان می دهد که می خواهم مودیلیانی شوم ، من سعی نمیکنم که شبیه مودیلیلنی بازی کنم ، این هدف من در هر شخصیتپردازی است ، من میخواهم خود آن شخص شوم."
توجه کردید؟! تفاوت سبک بازیگری را در سینمای ما با سینمای حرفهای فهمیدید؟!
فیلم در نشان دادن سرگشتگی و آشفتهحالی مودیلیانی ، در به تصویر کشیدن رابطه عاشقانی مودیلیانی و ژان و در جلوه دادن نگاه بازاری به هنر بسیار موفق عمل کرده است. سکانسهای مربوط به زمستان پاریس هم از لحاظ دیداری ، چشمنواز هستند.
موسیقی فیلم بسیار زیبا بود و با ضربآهنگ و مفهوم کلی فیلم تطابق و تناسب کامل داشت. آهنگساز این فیلم Guy Farley است که هر چه در کارنامه هنریاش جستجو کردم به جز "مادر ترزا" ، فیلم مشهور دیگری از او پیدا نکردم. موسیقی فیلم آنقدر زیبا بود که فکر کردم ، حتما یک آهنگساز مشهور آن را ساخته.
در پایان به یک قطعه از موسیقی این فیلم گوش کنید:
لینک دانلود
در همین زمینه:
- بیوگرافی مودیلیانی در ویکیپدیا
- مادیلیانی ، نقاش ایتالیایی (حتما بخوانید)
- شور زندگی در برابر دغدغه هنری
- گالری مجازی آثار مودیلیانی
- یک سایت دیگر درباره آثار مودیلیانی
09:09 AM | Comments (1)
شنبه 7 مردادماه
As Time Goes By
As Time Goes By به وسیله پیانیستی به نام دولی ویلسون در سال 1943 ، در فیلم کازابلانکا - یکی از بهترین فیلمهای سیاه و سفید تاریخ سینما- خوانده شده. این ترانه در یکی از سکانسهای به یادماندنی این فیلم خوانده شده است:
الزا که نقشش را اینگرید برگمن بازی میکند ، وارد کاباره میشود و نوازنده پیانو را که سام نام دارد و دولی ویلسون ایفاگر نقشش است ، بلافاصله میشناسد و از او میخواهد ترانه "همچنان که زمان میگذرد" را برایش بخواند ، سام ایتدا قبول نمیکند ولی با اصرار الزا قبول میکند.
در اینجاست که ریک(همفری بوگارت) وارد میشود و میگوید :" سام! مگه بهت نگفته بودم هيچوقت اين آهنگ را نزن!"
سام با اشاره سر الزا را نشان می دهد. لحظه جاودان تاريخ سينمای رمانتيک شکل می گيرد و نگاه ريک و الزا در هم گره می خورد و آتش عشقی که چند سال پيش خاموش شده بود دوباره شعله ور می شود.
الزا همسرش لازلو را به ريک معرفی می کند.
شبهنگام ، سام برای تسکين دادن به او نزد ریک می رود و ريک از او می خواهد تا آن ترانه خاطره انگيز را برايش بخواند.در اين هنگام يکی از بهترين فلاش بکهای تاريخ سينما رقم می خورد و ما با ريک به سالهای نه چندان دور در پاريس می رويم. ريک و الزا سوار بر ماشين از مناظر مختلف عبور می کنند.
خوانندگان بسیار زیبایی این ترانه را دوبارهخوانی کردهاند از جمله : فرانک سیناترا و خولیو ایگلسیاس.
امروز لینک دانلود ورژنهای مختلف این ترانه را پیدا کردم:
- اجرای اوریجینال با صدای دولی ویلسون
- اجرای فرانک سیناترا
و سایر اجراها:
متن ترانه و سایر مطالب را میتوانید در ادامه این پست ببینید.
You must remember this:
a kiss is just a kiss,
a sight is just a sight.
The fundamental things apply
as time goes by.
And when two lovers woo,
they still say "I love you",
on this you can rely,
no matter what the future brings,
as time goes by.
Moonlight and love songs
never out of date;
Hearts full of passion,
jealousy and hate.
Woman needs man
and man must have his mate.
On this you can't deny.
You must remember this:
a kiss is just a kiss,
a sight is just a sight.
The fundamental things apply
as time goes by.
Moonlight and love songs
never out of date;
Herats full of passion,
jealousy and hate.
Woman needs man
and man must have his mate.
On this you can't deny.
It's still the same old story:
a fight for love and glory,
a case of do or die.
The world will always welcome lovers,
as time goes by.
لینکهای مرتبط :
- همه چیز درباره فیلم کازابلانکا در سایت ویکیپدیا
- شرح مصور فیلم در سایت ایران کلاسیک
07:34 PM | Comments (3)
جمعه 23 تیرماه
بعید است بدانید !
رابرت دنیرو : مبتلا به سرطان پروستات بوده ، اما حالا دیگر انتظار میرود که کاملا بهبود یافته باشد.(اکتبر 2003)
- او و مارتین اسکورسیزی در گرینویچ ویلیج منهتن با فاصله چند بلوک از هم بزرگ شدهاند ، اما تا دوران جوانی هرگز یکدیگر را رسما ملاقات نکرده بودند. وقتی در سال 1972 در یک کهمانی به یکدیگر معرفی شدند ، هر دو متوجه شدند که پیش از این بارها همدیگر را دیدهاند ، اما هیچوقت با هم صحبت نکردهاند.
- راننده لیموزینها در لسآنجلس او را به خاطر انعامهای زیادش! به نام "No Dinero" میشناسند.
شان پن : در سال 1987 به جرم ضرب و شتم یک خارجی 32 روز را در زندان گذراند.
- در اکتبر سال 2002 یک تبلیغ 56 هزار دلاری در واشنگتن پست خرید تا یک نامه سرگشاده برای پرزیدنت بوش منتشر کرده و از او بخواهد که جنگ بر ضد عراق را بیخیال شود. او این نامه را با عنوان پدر دو بچه و پسر یک سرباز کهنهکار نوشت.
آنتونی کویین : 13 تا بچه داشت.
- برای فیلم ساحر(1968) مجبور شد موهایش را بتراشد و یک بیمهنامه در مقابل این خطر که موهایش دیگر بلند نشود با یک شرکت بیمه امضا کرد.
مگ رایان : در سالهای تینایجری ، چندین آگهی تجاری برای عروسک باربی بازی کرد.
- نقش شارون استون را در غریزه اصلی رد کرد.
جک نیکلسون : برای بازیگری در 5 دهه نامزد دریافت جایزه اسکار شده است.
براد پیت : نقش اصلی ماتریکس اول به او پیشنهاد شده بود.
آل پاچینو : فرانسیس فورد کاپولا از پاچینو خواست که نقش کاپیتان ویلارد در اینک آخرالزمان را بازی کند. پاچینو مؤدبانه نقش را رد کرد و گفت او هر کاری برای فرانسیس میکند ، اما با او به چنگ نمیرود. دقیقا همان اتفاقی که سر گروه سازنده اینک آخرالزمان آمد.
- اجدادش اصالتا از کورلئونه سیسیل بودند.
- رنگ سیاه را دوست دارد.
مارلون براندو : پیش از اینکه مشهور شود در یک فروشگاه چند طبقه اپراتور آسانسور بود. چهار روز بعد این کار را به این خاطر که خجالت میکشید ، اعلام کند:"طبقه لباس زیر زنانه" ترک کرد.
- از دبیرستان به خاطر موتورسواری در سرسراهای مدرسه اخراج شد.
- امضای او برای کلکسیونرها خیلی با ارزش بود ، بنابراین خیلی از چکهایی که نوشته بود هرگز نقد نشد ، جون معمولا امضای او بیش از مبلغ چک میارزید.
- از همبازیش در پدرخوانده ، جیمز کان ، پرسید اگر قرار باشد همه آرزوهایش برآورده شود ، چه میخواهد. وقتی که کان جواب داد که میخواهد عاشق باشد ، براندو پاسخ داد :" من هم همینطور ، ولی به همسرم نگویید."
آدری هپبورن : بر اساس بیوگرافیاش "آدری هپبورن: یک چهره صمیمی" ، او با خودش عهد کرده بود که وزنش هیچ وقت از 103 پوند (45 کیلو) تجتوز نکند. به جز در دوران بارداری که در این راه موفق بود.
بعد از مرگش در سال 1990 ، نامش بر روی یک گونه گل لاله قرار گرفت.
او اقرار کرد در سالهای سخت جنگ جهانی دوم پیاز گل لاله میخورده و سعی کرده طعم علف پخته را با نان امتحان کند.
منبع : مجله دنبای تصویر
01:05 AM | Comments (1)
شنبه 3 تیرماه
غرور و تعصب
خسته از تماشای بازیهای غالبا تشریفاتی و خستهکننده دور سوم جام جهانی دیشب فرصتی پیش آمد که فیلم «غرور و تعصب» Pride & Prejudice را ببینم.
فیلم اقتباسی است از رمان بسیار مشهور «جین آستن» ، وی این داستان را در سال 1796، در حالی که تنها 21 سال داشت، نوشت. اما چاپ آن تا سال 1813 به طول کشید. جالب است بدانید این کتاب، در ابتدا با نام «تاثرات اولیه» ، نوشته شده بود و تا مدتها توسط ناشران رد میشد و وقتی به چاپ رسید، به جای نام آستن ، نام «یک خانم» به عنوان نام نویسنده روی جلد به چشم میخورد.
در اینجا میتوانید متن اصلی رمان را به انگلیسی ببینید ، در اینجا هم توضیحات خوبی درباره رمان و شخصیتها و انگیزههایشان داده شده است. رمان اخیرا به وسیله «رضا رضایی» ترجمه مجدد شده است.
«در اين رمان، بازيگوشي و انضباط، جنب و جوش و خويشتنداری، ارزشهای رمانتيک و فضيلت هاي كلاسيک و بسياري ويژگيهای ديگر در تقابل و تعادل قرار گرفتهاند. نهايتاً غرور جاي خود را به سجايای والاتر ميدهد و تعصب و پیشداوری نيز در سير داستان رنگ میبازد.»
اولین بار نیست که از روی این رمان سریال و فیلم تلویزیونی و سینمایی ساخته میشود ، اما آخرین اقتباس سینمایی این رمان به یاری کارگردانی «جو رایت» و در سایه موسیقی و فیلمبرداری مناسب و نماهای زیبای مجالس رقص و طبیعت و از همه اینها مهمتر بازیگری عالی «کیرا نایتلی» ، بدل به بهترین اقتباس از این اثر کلاسیک و به باور پارهای از منتقدین «بهترین اقتباس ادبی چند سال اخیر» ، شده است.
پیش از این از «کیرا نایتلی» بازی فوقالعاده ای ندیده بودم . ژاکت ، شاه آرتور و دزدان دریایی کارائیب ، فیلمهایی هستند که من از وی به یاد دارم. «ژاکت» را اخیرا دیدم که چندان نظرم را جلب را نکرد ، ولی فکر کنم بعدا دربارهاش بنویسم.
کیرا نایتلی آنقدر در این فیلم خوب بازی کرد که نامزد دریافت جایزه بهترین هنرپیشه زن در سال گذشته شد ، هر چند نهایتا رقابت را به «ريس ويترسپون» برای بازیگری در فیلم «دست از پا خطا نمیکنم» ، واگذار کرد.
میمیکهای صورت «نایتلی» در این فیلم عالی هستند ، در حالی که در پارهای از اوقات حالت صورت وی بازیگوشی و شادابی یک دختر جوان را منعکس میکند ، در سایر اوقات سرسختی و لجاجت از چهره وی دریافت میشود.
هنرپیشههای مکمل همه خوب هستند ، البته به نظر من کاراکتر آقای دارسی که «ماتیو مکفادین» ایفاگر نقش است ، به خوبی پرداخت نشده است. رمان اصلی را نخواندهام ، ولی احساس میکنم بعد از دیدن فیلم کاراکتر کلی آقای دارسی برایم تعریف نشده است.
داستان فیلم در انگلستان سال 1797 شروع میشود. مادری میکوشد تا پنج دخترش- جين، اليزابت، مری، ليديا و کيتی- را آماده یافتن! شوهری مناسب نمايد.
تکنیکهای شوهریابی و اشتیاق زایدالوصف این دخترها برای رفتن به خانه بخت به خصوص در دقایق اولیه فیلم ممکن است ، شما را مبهوت و چه بسا فیمنیستهای محترم را منزجر کند! مادر خانواده ازدواج را تنها راه دستيابي يک زن به رفاه و آسايش میداند. زمانی که سر و کله جوان ثروتمند و خوش سيمايی به نام بينگلی و دوستش آقای دارسی در همسايگی آنها پيدا میشود، هيجان بر خانه خانواده بنت ، مستولی میشود. به زودي جين با آقای بينگلی دوست میشود و به نظر میرسد که اليزابت نيز به آقای دارسی نظر دارد. اما رفتار آقای دارسی مغرور چندان به مذاق اليزابت باهوش که در سايه تعاليم پدر فردی جسور و مستقل بار آمده، خوش نمیآيد ، از اين رو به زودی جنگ ميان مردها و زنها آغاز میشود ، تلقی متفاوت «الیزابت » از زندگی و نگاه متفاوتش نسبت به رویدادها در مقایسه با خواهرهایش جالب توجه است. فیلم نهایتا با پایانی خوب ، به اتمام میرسد.
در وبلاگستان ، مطالبی درباره این فیلم خوانده بودم ، ولی الان با جستجو در گوگل پیدایشان نمیکنم.
لینکهای مرتبط :
- سایت کیرا نایتلی
- سایت فیلم غرور و تعصب
- لینک دانلود یک کاغذدیواری زیبا از این فیلم
- یکی از نماهای زیبای فیلم
10:35 AM | Comments (3)
جمعه 19 خردادماه
تصادف
دیروز فرصتی پیش آمد که فیلم "تصادف" (crash) را ببینم ، بعد از دیدن این فیلم میتوانم بگویم که گرفتن جوایز بهترین فیلم اسکار در کنار فیلمنامه اریجینال و همچنین تدوین واقعا حق این فیلم بوده است.
همیشه از فیلمهایی خوشم آمده که غیرقایل پیشبینی باشند ، سعی نکنند از ایتدا تا انتهای پایان منظور خاصی را با انواع شیوهها به بینندگانشان القا کنند ، فیلم تصادف هم چنین فیلمی است.
کارگردان این فیلم – هگیس – نویسنده فیلمنامه عزیز میلیون دلاری کلینت ایستوود بوده است ، و در فیلم از بازیگران سرشناسی مانند ساندرا بولاک ، دان چیدل ، رایان فیلیپ و برایان فریزر استفاده کرده است.
در مصاحبهای که پل هگیس انجام داده است ، در مورد ایده این فیلم چنین گفته است :
" ایده تصادف وقتی به ذهنم رسید که پانزده سال پیش اتوموبیلم را دزدیدند. مدام در فکر آن دو نوجوانی بودم که این عمل را انجام دادند. بعد از آنکه دو تا تهیه کننده سفیدپوست را دیدم که با کارگردانی سیاهپوست یک شوخس نژادپرستانه کردند و کارگردان همه نیمچه لبخندی زد و رفت ، با خودم فکر کردم این آدم برای نگه داشتن کارش به چه تحقیری تن داده. اپیزود مربوط به مت دیلون ( پلیس نژاد پرستی که پدری بیمار دارد) ، از آنجا ریشه گرفت که ای-میلی به دستم رسید تند و تیز که میگفت :" چرا همیشه سفیدپوستها بد هستند و سیاهپوستها قهرمان؟ پس بگذار داستان پدرم را برایت تعریف کنم."
فیلم شخصیتهای مختلفی دارد و نگاه اول به نظر نمیرسد ، از تقابل این شخصیتها داستانی واحد خلق شود :
دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرستش.
موضوع اصلی فیلم چالشها فرهنگها ، نژادها و گروههای مختلف ساکن شهر لوس آنجلس بعد از 11 سپتامبر است.
شاید یکی از جذابیتهای فیلم برای ایرانیها ، وجود خانوادهای ایرانی در این فیلم باشد.در همان سکانسهای اولیه فیلم ، پدر و دختری ایرانی را میبینیم که به قصد خرید یک اسلحه برای محافظت از خود ، وارد یک اسلحهفروشی میشوند ، اما وقتی پدر با پاسخ توهینآمیز فروشنده و کنایهاش به ربط داشتن آنها با اسامه بن لادن روبرو میشود ، برمیآشوبد و با صاحب مغازه درگیر میشود. در قسمتی از فیلم هم آهنگ "دختر بویراحمدی" به گوش میرسد.
اگر بخواهم موضوعاتی را که این فیلم به آنها پرداخته خیلی خلاصه تقسیم بندی کنم ، به اینها باید اشاره کنم :
1- برخورد و چالش نژادهای مختلف با هم : برخورد سیاهان و سفیدپوستان در سراسر فیلم
2- درگیریها و اختلافات دروننژادی در برخورد با مسئله نژادپرستی : درگیری پلیس جوان با پلیس نژادپرست ، خیانت مرد چینی به همنژادهایش ، قهر و آشتی زن سیاهپوست از شوهر کارگردانش به دنبال برخورد ناشایست پلیس با وی
3- پرداختن به ریشه مسئله نژادپرستی : صحبتهای پلیس نژادپرست با مأمور بیمه
4- غیرقایل پیشبینی بودن ذات آدمی در مسئله نژادپرستی : فداکاری پلیس نژادپرست هنگام نجات زن سیاهپوست از ماشین در حال انفجار – کشته شدن مرد سیاهپوست به وسیله پلیس سفید باوجدان – سکانسی که خودبرتربینی زن ایرانی را - که خود به نوعی قربانی نژادپرستی شده - نسبت به نژاد عرب نشان میداد: " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ "
یکی از سکانسهای زیبای فیلم ، سکانسی است که مرد ایرانی اشتباها به دختر خردسال مرد قفلساز شلیک میکند ،در حالی که از مشکی بودن گلولههایش مطلع نیست. وقتی دختر سالم و زنده میماند ، فریاد مرد قفلساز و تحیر مرد ایرانی دیدنی است.
11:58 AM | Comments (3)
جمعه 22 اردیبهشتماه
سینما و پزشکی
یکی از مطالبی که همواره دوست دارم درباره آن بنویسم ، "سینما و پزشکی" است ، اصلا کمتر فیلمی را میتوان یافت که به نوعی به مبحث "بیماری" در آن پرداخته نشده باشد ، حال این بیماری میتواند یک بیماری جسمی باشد یا روانی.
فیلمهایی که به اختلالات روانی میپردازند ، در صورت داشتن یک ساختار خوب ، همواره با اقبال منتقدان مواجه شدهاند و شانس زیادی برای درو کردن جوایز جشنوارههای معتبر از کن گرفته تا اسکار ، دارا هستند.
امروز در روزنامه glob and mail ، مقاله جالبی دیدم که به بررسی نگاه سینما به بیماران دچار "کما" میپرداخت. لازم است اشاره کنم که مقاله زیر ترجمه کلمه به کلمه مقاله نیست :
|
زنی روی تخت بیمارستان است ، مانند این میماند که با آرامش خوابیده ، گیسوان آراستهاش روی بالش پخش هستند و لبهای قرمز و رنگ پوستش با این موضوع که وی ماههاست در کوما به سر میبرد ، در تضاد هستند. ناگهان وی بیدار میشود ، بدنش را پیچ و تاب میدهد و یا صدای قوی و واضحی میگوید :"کچا هستم؟"
دکتر ویجدیکس رئیس بخش مراقبتهای ویژه نورولوژیک بیمارستان مایوکلینیک ، یک دو جین فیلم که در آنها به نحوی یک فرد مبتلا به کما نشان داده شده است ، را بررسی کرده است. ، وی می گوید که شخصیتسازی بیماران کومایی معمولا نه تنها نادرست است ، بلکه می تواند زیانبخش هم باشد.
بیمارانی که به کوما رفتهاند ،معمولا آسیب مغزی بزرگی را متحمل شدهاند. واقعیت این است که این بیماران با کمک دستگاههای ونتیلاتور قادر به تنفس هستند ، و به مراقبتهای پزشکی ویژه برای جلوگیری از عوارض محتاجند ، و چنانچه از حالت کما به در آیند به یک دوره طولانی بازتوانی عصبی نیاز دارند.
ولی بیشتر فیلمها درست خلاف این را نشان میدهند. ما به چهرهای که آنها از بیماران نشان میدهند "پدیده زیبای خفته" نام دادهایم ، در ببشتر این فیلمها بیماران کمایی سالم به نظر میرسند ، ناگهان بیدار میشوند و در عرض چند دقیقه به زندگی نرمال برمیگردند.
دکتر ویجدیکس و پسرش 30 فیلم را از سال 1970 تا 2004 مورد بررسی قرار دادند که در آنها هنرپیشه فیلم از یک کمای طولانی به در آمده بود ، آنها بر اساس ظاهر بیماران ، پیچیدگی مراقبتهای پزشکی ، احتمال خارج شدن از کما و بحثهای رد و بدل شده بین پزشکان و خانواده بیماران به فیلمها را ارزیابی کردند.
این پژوهشگران 22 صحنه از 17 فیلم را انتخاب کردند و به گروهی از متخصصان نورولوژی و پرستاران نشان دادند ، و از آنها خواستند صحت آنها را ارزیابی کنند ، این صحنه ها سپس به 72 کارمند غیرپزشک هم برای ارزیابی آنها نشان داده شد.
جالب اینجاست که فقط دو فیلم Reversal of Fortune و The Dreamlife of Angels توانستند از عهده آزمونها برآیند و در آنها صحنههایی که دشواریهای خانواده بیماران پس از خارج شدن بیمارشان از کما با آن مواجه میشوند ، وضعیت فیزیکی بیماران و ابزارهایی که برای زنده نگاه داشتن آنها به کار رفته بود ، به تصویر کشیده بود ، با واقعیت مطابق داشت.
28 فیلم دیگر که شامل فیلمهای هالیوودی و غیرهالیوودی میشدند ، کما را به صورت نادرست به تصویر کشیده بودند ، بیشتر بینندگان غیرپزشک نمیتوانستند نادرستی 36 درصد صحنهها را متوجه بشوند ، جالب اینجاست که 40 درصد همین بینندگان در نظرسنجیها ابراز عقیده کرده بوند که مشاهده این فیلمها دید آنها را به مفهوم کما در زمدگی واقعی تغییر داده است.
در فیلم The Dead Zone ساخته شده در سال 1983 ، کریستوفر واکن را میبینیم که بعد از یک دوره کمای 5 ساله یا قدرت ذهنی تقویت شده از کما خارج میشود ، در فیلم Regarding Henry با بازی هریسون فورد ، وی زندگی خود را بعد از هفتهها کما بازسازی میکند ، در فیلم "بیل را بکش ، نسخه اول " ، اوما تورمن بعد از نیش یک پشه از کمای چهارساله بیدار میشود.
اوما تورمن ناگهان از کوما در میآید ، به چشمان فرورفته و چهره رنگپریده و کمی ضعف بسنده شده است.
دکتر میاساکی یک نورژلوژیست بیمارستان وسترن تورنتو می گوید که تصورات غلط قبلی از کما میتواند باعث شود خانوادهها در برخورد با یک عضو خانواده که دچار کما شده ، با دشواریهایی مواجه شوند ، وی میگوید وقتی با خانواده این بیماران گفت و گو میکنیم ، آنها باورهایی را که در روزنامه و سینما کسب کردهاند با ما در میان میگذارند ، آنها فکر میکنند که واقعا این احتمال وجود دارد که فرد مورد علاقهشان ناگهان از جا بپرد و غافلگیرشان کند ، وقتی آنها از یک پزشک میشنوند که احتمال چنین چیزی صفر است ، برای آنها تطبیق با این واقعیت خیلی دشوار میشود.
با داشتن تصورات غلط کسب شده از رسانهها درباره کما ، خانوادهها برای رویارویی با واقیت مشکل دارند : دستگاههای ونیلاتوری که به تنفس کمک میکنند ، ابزارهای متعدد برای پایش بیماران ، لولههایی برای تغذیه بیماران و لولههایی برای خارج کردن ادرار ،سخت شدن مفاصل ، کاهش وزن ، ضعف عضلانی و چهره نحیف.
این پژوهش در شماره ماه می مجله نورلوژی (کانادا) به چاپ رسیده است.
"فیلمنامه نویسان میتوانند هر کاری که دوست دارند انجام دهند ، ما نمیخواهیم به آنها بگوییم که چه کنند ، ولی اگر آنها احساس میکنند که کوما موضوع حساسی است ، آنها باید با نورژلوژیستها مشورت کنند و یا به بخشهای مراقبتهای ویژه نورولوژی بروند تا بفهمند که کما واقعا چیست." |
خوب این مقاله روزنامه glob and mail بود ، در هنگام تایپ مقاله با خودم فکر میکردم ، کاش در ایران هم تصورات نادرست سنتی ( و حتی مدرن) از پزشکی منحصر به کما و فیلمهای سینمایی بود. درباره این موضوع به خصوص ، بعدا مطلب مشروحی خواهم نوشت.
12:58 PM | Comments (2)
جمعه 8 اردیبهشتماه
رودخانه میستیک
امروز قرار است فیلم "رودخانه میستیک" -که به غلط با ترجمه اسم خاص ، "رودخانه مرموز" ترجمه شده است- از شبکه چهار پخش شود. اگر اتفاق خاصی نیفتد ، یکی از بهترین فیلمهای هفتههای اخیر پخش خواهد شد.
فیلم را یک سال پیش دیدهام و بنابراین بیشتر کلیات آن در خاطرم مانده است.
راجر ایبرت منتقد مشهور فیلم درباره رودخانه میستیک میگوید :"گرچه اجزای فیلم رودخانه میستیک روند یک فیلم پلیسی را دنبال میکنند ، ولی درباره چیزی فراتر از مفهوم ساده گناه هستند. این فیلم درباره دردی است که برای دههها به طرز خزنده و پیشروندهای حرکت میکند ، درباره رازها و بدگمانیهای مسکوت است ، و درباره وفاداری زنها و شوهرها. "
24مین فیلم ایستوود ، به گمان من موفقترین و به یادماندنیترین فیلمش است. فیلمنامه قوی ، بازیهای هنرمندانه و درخشان شان پن و تیم رابینز ، سکانسها و فلشبکهای بینقص و قطعهای جالب و شخصیتپردازیهای خوب همگی از نقاط قوت فیلم هستند. این فیلم آنقدر تأثیرگذار است که در طی دو ساعت تماشای آن ، دید دیگری از ایستوود در ذهنم ایجاد کرد و وی را به ناگهان در ذهنم از سطح یک "کابوی" فیلمهای وسترن به یک کارگردان ماهر و خبره ، ارتقا داد.
شان پن و تیم رابینز برای ایفای نقش در رودخانه میستیک برنده جایزه بهترین بازیگر مرد نقش اصلی و مکمل در سال 2003 شدند.
داستان فیلم : جيمي(شان پن) ، ديو(تیم رابینز) و شان(کوین بیکن) ، در سن كودكي در حال بازي در خيابان و حک کردن نامشان روی یک بلوک بتونی خیس بودند كه ناگهان يك فرد شرور اقدام به ربودن ديو ميكند.سالها بعد ،.اين سه دوست هنوز ماجراي 25 سال قبل را فراموش نكرده اند .طي يك حادثه نامشخص دختر جيمي كشته مي شود و شان كه دراينجا يك پليس است سعي در به دام انداختن قاتل ميكند. اینطور تصور میشود كه ديو دختر جيمي را به قتل رسانده است.از اين روي جيمي قصد انتقام جوئي را در ذهن پرورش ميدهد.هنگامي كه طي يك درگيري ديو را ميکشد ، متوجه ميشود كه او قاتل دخترش نبوده است .
دیالوگهای به یادماندنی این فیلم را میتوانید در اینجا بخوانید ، از جمله این دیالوگ کلیدی را :
Sometimes I think all three of us got in that car and all of this is just a dream
گاهی فکر میکنم هر سه ما به وسیه آن ماشین ربوده شدیم و همه اینها فقط یک رؤیاست.
پینوشت : این پست کمی ویرایش شد. با تشکر از محمود رضا که راهنمایی کردند.
12:37 AM | Comments (5)
شنبه 5 فروردینماه
سیریانا
دیروز فرصتی پیش آمد تا فیلم "سیریانا" را ببینم. در روزنامهها و مجلات و سایتها مخصوصا این یکی دو ماهه مطالب زیادی را میشد ، درباره این فیلم دید.
اگر به دنبال یک فیلم سرگرمکننده هستید که هضم و جذبش آسان باشد و بشود در آخر شب پس از کار روزانه آن را دید و تجدید قوا کرد ، فیلم سیریانا ، فیلم مناسبی برایتان نیست.
خوب برویم سراغ فیلم : فیلم با صدای اذان و اللهاکبر و نمایی از کارگران پاکستانی در یک شهر فرضی عربی کناره خلیج فارس شروع میشود ، در کمال تعجب صحنه بعدی فیلم متعلق به تهران و یک پارتی است و شما جورج کلونی را میبینید که در یک پارتی در تهران شرکت کرده است. در ادامه جورج کلونی در یک بمبگذاری در تهران مشارکت میکند.این قسمتها در لوسانجلس فیلمبرداری شدهاند و از بازیگران ایرانی در آنها استفاده شده است. اینها سکانسهایی هستند که در مجلات سینمایی و حتی سایتها و وبلاگها به آنها اشاره نشده است!
فیلم سیریانا ، فیلمی است پازلگونه و پر از کاراکترهای مختلف و روابط متعدد . اعتراف میکنم تا آخر فیلم برای اینکه سررشته حوادث از دستم خارج نشود ، زحمت زیادی متحمل شدم!
فیلم را استیون گیگان نوشته و کارگردانی کرده است.فیلمنامه بر اساس کتابی به نام "شری نمیبینم" نوشته شده است. گیگان نویسنده فیلم ترافیک هم بوده است.
از هنرپیشههای مشهور فیلم جورج کلونی ،مت دیمون و آماندا پیت را میتوان نام برد.
فیلم کلا درباره فساد و بازیهای پشت پرده صنعت نفت جهانی است . ولی نوع پرداخت فیلم وقایعنگارانه است و نه قضاوتگرانه ، به عبارت دیگر فیلم قضاوت را به تماشاگر سپرده و خود هیئت منصفه تشکیل نداده است ، گرچه با توجه به بینش و علایق خود در حین تماشای این فیلم حتما موضعگیری خواهید کرد ولی فیلم نگاهی سیاه و سفید به کاراکترها و وقایع ندارد ، نه خوب مطلق درست کرده و نه شر مطلق آفریده. همیشه فیلمهایی از این دست را پسندیدهام.
گویا بعد از ساخته شدت و اکران فیلم ، مخالفتهایی هم با آن در آمریکا و غرب انجام شده است. جورج کلونی در مقام پاسخ جمله جالبی گفته:"اگر به دلیل مخالفت با سیاستهای آمریکا به من لقب خائن دادهاند به این لقب افتخار میکنم ، زیرا میخواهم در جبهه حق تاریخ باشم." گرچه فیلم نگاه جانبگرانه نداشته ولی داشتن همین نگاه بیطرفانه در هالیوود چیز مرسوم و معمولی نیست.
اگر بخواهم به بعضی از شخصیتهای اصلی این فیلم بپردازم میتوانم به این موارد اشاره کنم: کارگران پاکستانی که باید در شرایطی غیرانسانی در یکی از کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس کار کنند ، عوامل واشنگتننشین سیاستگذار ، دو شاهزاده عرب یکی روشنفکر و رفورمیست ودیگری خوشگذران ، شرکتهای نفتی چینی و آمریکایی ، مت دیمون در نقش یک کارشناس نفتی خبره ، جورج کلونی بازیگری که 15 کیلوگرم برای ایفای نقش وزن در عرض یک ماه وزن اضافه کرده در نقش یک مأمور سیا و...
میبینید که تعدد شخصیت زیادی در این فیلم داریم و حوادث لزوما به ترتیب چیده نشدهاند.
میگویند که شاهزاده عرب روشنفکر در این فیلم کنایهای است از "رفیق حریری" ، البته به نظر میرسد نویسنده فیلمنامه چندان تعمدی در این مطلب نداشته است.
به هر حال اگر میخواهید یک فیلم افشاگرانه سیاسی از نوعی متفاوت ببینید ، این فیلم را از دست ندهید و توصیه دیگرم این است که شکیبایی خود را تا اواخر فیلم صبر کنید و فکر نکنید تنها شما هستید که از تعدد حوادث و شخصیتهای این فیلم و سرراست نبودنش خسته میشوید.
09:24 PM | Comments (2)
چهارشنبه 2 فروردینماه
خیلی دور ، خیلی نزدیک : شک ، باور
نتوانسته بودم فیلم خیلی دور ، خیلی نزدیک را در سینما ببینم. دیروز شبکه دو سیما این فیلم را پخش کرد ، البته با گمانم با تعدیلاتی به خصوص در صحنههای آغازین فیلم.
خوب هر بیینده فیلمی ، مثل یک شاگرد مدرسهای که پس از نوشتن یک انشاء از نوشته خود نتیجه میگیرد ، آگاهانه یا در ناخودآگاه خود میکوشد ، آنچه را از فیلم دریافته و مفهوم کلی آن را در ذهنش خلاصه کند.
شاید تا قیل از سکانس پایانی فیلم ، مفاهیم مختلفی را میشد ، از این فیلم استنباط کرد ولی با دیدن سکانس آخر ، دیگر نمیتوان در این شک کرد که فیلم قصد دارد به مسئله مهمی به نام "باور" بپردازد.
خب ، وقتی فیلم و یا هر اثر هنری دیگری به دنبال القاء یک مفهوم اساسی است ، همه اجزای تشکیل دهنده فیلم هم سعی میکنند ، نقشی در بیان همان مفهوم کلی ایفا کنند. بنابراین باید فکر کنیم همه قسمتهای درخشان فیلم مثل فضاسازیهای هنرمندانه و فیلمبرداری زیبا و بازی خوب مسعود رایگان ، دیالوگهای بعضا شاعرانه ، همه و همه در خدمت رساندن همین مفهوم هستند.
اما سؤال اساسی من این است : آیا این فیلم در مواجهه با مسئله "باور" موفق بوده است؟
در این فیلم پزشکی موفق را داریم که گویا غرق در روزمرگی است و ناگهان با فاجعهای در زندگی خود مواجه میشود و سکانسی هم داریم که در آن وی در مواجهه با "نسرین" ، شک خود را در مسئله "باور" بیان میکند. به باور من یکی از ضربههایی که فیلم خورده ، همین سکانس است ، فکر میکنم کارگردان به علت محافظهکاری نتوانسته چهره یک فرد ناامید عاصی را به درستی خلق کند.
اما سکانس نتیجهگیرانه فیلم ، صحنه پایانی فیلم است ، در فیلمی با ساختار "خیلی دور ، خیلی نزدیک" ، بسیاری از کارگردانان از نتیجهگیری واضح به سبک "میرکریمی" ابا دارند ، به نوعی سعی میکنند نتیجهگیری را به تماشاگر بسپارند و آن را به بینش و باور و تخیل خود بیینده واگذار کنند ، اینگونه است که فیلمی با عاقبتها و نتیجهگیریهای چندگانه خلق میشود. آخرین فریمهای فیلم گرچه تابلوی لئوناردو داوینچی را در ذهن هر بینندهای القاء میکرد ، ولی به سبب سعی در دادن یک پاسخ نهایی و قاطع ، به ساختار کلی فیلم که می توانست بهتر تمام شود ، ضربه زد.
میرکریمی در جایی گفته است:" شخصيت اصلی فيلم من، مخاطبان هستند." ، ولی این گفته با آنچه در این فیلم دیدم در تضاد بود.
خوب این شد سخن اصلی من در این فیلم ، میماند ، بحثهای فرعی:
بحث پزشکی! : جایی رادیولوژیست به دکتر عالم گفت که علایم ICP یعنی فشار داخل حفره جمجمه پسرش خیلی بالاست ، که خوب این جمله مقداری اشکال دارد.
در جای دیگری خانم دکتر نسرین در برخورد با یک بیمار دچار تروما به سر ، بسیار مبتدی برخورد کرد ، این دستپاچگی و برخورد ابتدایی وی چیزی فراتر از تشویش وی از ویزیت یک بیمار در حضور پزشکی در رده بالا بود. خوب فکر میکنم هر پزشکی در هر درجه از مهارت بالینی ،الفبای برخورد با چنین مواردی را فراگرفته باشد. ایشان حتی یک کار درست انجام ندادند! مایه آبروریزی شدند. نمیدانم چه اصراری بود که چهره یک خانم دکتر ناشی در این فیلم به نمایش دربیاید ، آیا یک کاراکتر پزشک خانم بااراده در تضاد با معصومیتی بود که میرکریمی میخواست در این کاراکتر بگنجاند؟
بحث آسمان شب : از اول تا آخر فیلم بارها صحبت از دانش نجوم و زیبایی علم نجوم شد ، اما نشان ندادن حتی یک تصویر زیبا از آسمان ، ضعف عمدهای در این فیلم بود. جایی پسر دکتر از صورت فلکی جبار حرف میزد ، اگر تکنیک فیلمبرداری بالا بود ، باید یک لحظه چند فریم از این صورت نشان داده میشد و بعد نسرین به سرعت -به علت فضای خاص آن صحنه- به پایین و به دکتر نگاه میکرد. اما یک جای دیگر هم بود که اصلا صحنه "بازسازی شده" از ماه و ستارگان نشان داده شده بود. هر منجم آماتوری میداند که در نزدیکی ماه در هنگام مشاهده آسمان ، به جز هنگام کسوف ستارهای که با چشم غیرمسلح بتوان دید ، نداریم. منظورم فاصلهای به مرکز ماه وبه شعاع دو برابر اندازه ماه است.
بحث موسیقی فیلم : نقطه قوت فیلم بود ، کلا با فیلم و ضربآهنگ آن همراهی داشت ولی بعضی جاها از جریان فیلم عقب میماند ، ولی کلا پسندیدمش و دوست دارم موسیقی فیلم را داشته باشم.
فیلمبرداری فیلم : در یک کلام : خوب و عالی ، نرم. تنها نقطه ضعف آن در سکانسهای داخل ماشین بود.
بازیگران : مقام اول را به رایگان میدهم نه به سبب چیزی که بود بلکه به علت چیزی که میتوانست باشد ، گرچه قبلا شنیده بودم خیلیها بازی الهام حمیدی را برتر از رایگان دانستهاند. از رایگان بسیار بهتر هم میشد در این فیلم بازی گرفت ، حیف!
نمای آخر فیلم خیلی زیبا بود ، نمی دانم عکس باکیفیتی از این صحنه روی وب موجود است یا نه. اگر بود ،برایم لطفا بفرستید. من که با کارت TV یک عکس از این نما گرفتم ، آرم شبکه دو را کمی ناماهرانه فتوشاپی کردم و در کنار تابلوی داوینچی قرار دادم.
12:35 PM | Comments (11)
پنجشنبه 12 آبانماه
بانوی زیبای من
همواره دیدن فیلمهای کلاسیک قدیمی احساس خوبی در من به وجود میآورد. علتش را دقیقا نمیدانم ، ولی حتی بهترین و پرفروشترین فیلمهای روز هم حال و حس مشابهی در من به وجود نمیآورند.بعید می دانم یکی از فیلمهای روز برای من دکتر ژیواگو ، برباد رفته ، لورنس عربستان ، برفهای کلیمانجارو ، کازابلانکا ، همشهری کین و... شود. شاید علتش بیپیرایه بودن این فیلمها است و شاید نوع بازی بازیگران در این فیلمهاست که بیشتر تئاتری است تا سینمایی. فیلمهای کلاسیک قدیمی به نوعی بیشتر بر دیالوگ ،تون صدا و میمیک صورت بازیگران متکی بود ولی در فیلمهای جدید کلیت فیلم ، تحتاشعاع انواع تکنیکها و جلوههای ویژه قرار گرفته میگیرد. همین باعث بی رنگ شدن و رقیق شدن کاراکترهای اصلی فیلم می شود. در این میان از دوبلههای ماهرانه و جذاب فیلمها که دیگر کمتر شاهد آن هستیم نباید غافل بود.
آخرین فیلمی که از این دست دیدهام، فیلم "بانوی زیبای من" است. فیلمی که بر پایه نمایشنامهای از جورج برنارد شاو در سال 1964 ساخته شده است. آشناترین بازیگر این فیلم برای ما "آدری هیپورن" است. در این فیلم هیپورن در نقش الیزا دولیتل ظاهر میشود، دختر زیبای گلفروشی که تکلم لاتمابانهای دارد. یک زبانشناس با دوست خود شرط میبندد که در عرض چند ماه از این دختر گلفروش یک بانوی متشخص بسازد طوری که در میهمانیهای اشرافی بدرخشد.دیدن این فیلم موزیکال با دوبله عالیش برای من بسیار جالب بود. یک سرچکی در گوگل کردم، در اینجا خواندم که مدیر دوبلاژ این فیلم علی کسمایی بوده و فرهاد نخستین تجربه خوانندگیش را دراین فیلم داشته. نمیدانم این اطلاعات درست است یا نه. دوستانی که اطلاعی در این مورد دارند ، کامنت بگذارند.
حیف است شما یکی از قطعات موزیکال این فیلم را نشنوید، پس این فایل صوتی را دانلود کنید و گوش کنید!
گالری عکس این فیلم و آدری هیپورن
07:39 AM | Comments (4)